پاییز در روستای یاتان
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 3:22
پاییز میرسد که مرا مبتلا کندبا رنگهای تازه مرا آشنا کند پاییز میرسد که همانند سال پیشخود را دوباره در دل قالیچه جا کند او میرسد که از پس نه ماه انتظارراز درخت باغچه را برملا کند او قول دا
زمستان در روستای یاتان
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 3:22
مانده تا برف زمين آب شود مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چترناتمام است درخت زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در بادو فروغ تر چشم حشراتو طلوع سر غوك از افق درك حيات.مانده تا سينی ما پر شود از صح
چشمه کلبی و رودخانهٔ روستای یاتان
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 20:22
اب ای مایه سرمستی من بی تو بر باد رود هستی من غنچه از شوق تو لب باز کند خود بیاراید وبس ناز کند رود کارون به تو میبالد وبس از تو زیباست سراپای ارس شادی وشور خلایق زتو باد سرخی روی شقایق زتو باد نکند روی زما برگیری بیخبر جانب دیگر گیری سبزه بی لطف تو چون پاگیرد؟ دانه کی مامن وماوا گیرد؟ جوششت ایتی از...
گچی گولی _ روستای یاتان
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:03
تو قامت بلند تمنايي اي درخت! همواره خفته است در آغوشت آسمانبالايي اي درخت دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهارزيبايي اي درخت! وقتي كه باد هادر برگ هاي در هم تو لانه مي كنندوقتي كه باد هاگيسوي سبز فام تو را شانه مي كنندغوغايي اي درخت! وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده استدر بزم سرد اوخنيانگر غمين خوش آوايي ...
جاده کاریز_روستای یاتان
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:03
لحظه های زندگیمثل چشمه مثل رودگاه می جوشد ز سنگگاه می خواند سرود سر به ساحل می زندموج شط زندگیلحظه ها چون نقطه هاروی خط زندگی می رود هر دم به پیشکاروان لحظه هامقصد این کاروانجاده ای بی انتها لحظه های زندگیچون قطاری در عبورایستگاه این قطاربین تاریکی و نور گاه در راهی سیاهگاه روی خط نورگاه نزدیک خداگا...
جاده کاریز
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 18:01
اي درخت آشناشاخه هاي خويش راناگهان کجا جا گذاشتي؟يا به قول خواهرم فروغ:دستهاي خويش رادر کدام باغچهعاشقانه کاشتي؟اين قراردادتا ابد ميان ما:برقرار بادچشمهاي من به جاي دستهاي تومن به دست تو آب مي دهمتو به چشم من آبرو بدهمن به چشمهاي بي قرار تو:قول ميدهمريشه هاي ما به آبشاخه هاي ما به آفتاب مي رسد!ما دو
کاریز روستای یاتان
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
آب این چشمه زلال است هنوزتو بیا کوزه به دوشتو بیا حنده به لبتو بیا نرم و خموشتو بیا ، زود مرو ساعتی مانده به روزجز دو سنجاقک بی تابکه در تاریکیتن به این اب روان می شویندهمه ایل ، ز حال من و تو - بی خبرندشب اخر ، شب کوچ است ، بیاهمه در خواب ، همه در تب و تاب - سفرندتو بیا بدرقه کنزودتر از نور
پاییز 95 روستای یاتان
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
تلخ است که لبریز حقایق شده است زرد است که با درد موافق شده است عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است میلاد عرفان پور
پاییز در انتظار بارن
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
پاییز رسید و باغها میفهمندظلمتکده را چراغها میفهمند مخلوق خدا باشی و اینقدر غریباندوه مرا کلاغها میفهمند
شب سرد زمستانی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
در شب سرد زمستانيکوره ي خورشيد هم، چون کوره ي گرم چراغ من نميxadسوزدو به مانند چراغ مننه مي افروزد چراغي هيچ،نه فرو بسته به يخ ماهي که از بالا مي افروزد …من چراغم را در آمدرفتن همسايهxadام افروختم در يک شب تاريکو شب سرد زمستان بود،باد مي پيچيد با کاج،در ميان کومهxadها خاموشگم شد او از من جدا زين جاد...
زمستان
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
پشت كاجستان، برف.برف، يك دسته كلاغ.جاده يعني غربت.باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.من، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.مي نويسم، و فضا.مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك.يك نفر دلتنگ است.يك نفر مي بافد.يك نفر مي شمرد.يك نفر مي خواند.زندگي يعني: يك سار پريد.از چه دلتنگ شدي؟دلخوش
بهار 96 روستای یاتان
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
باز کن پنجره هارا که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد وبهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است چلچله ها برگشتند وطراوت را فریادزدند کوچه یکپارچه آواز شده است ودرخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست؟ که زمین را عطشی وحشی
اردیبهشت ۹۶ روسنای یاتان
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
مه اردیبهشت همچون بهشته به هر جا بنگری آری بهشتهبه دشت و بوستان و دره و کوه خدا داند که شهر ما بهشته جهان آری به سان یک بهشته به هر جا بنگری مثل بهشته همه شادند در این ماه زیبا بلی این مه ،مه اردیبهشته ببینی در این ماه اردیبهشت جهان گشته آری چو باغ بهشت سراسر زمین پر گل و لاله زار به فصل بهار وبه ار...
کوه آق داغ و دارسو
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
وطنم آینه ای در برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم... « شاملو»
راز گل شقایق
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
شقايق گفت با خنده نه تبدارم، نه بيمارمگر سرخم، چنان آتش حديث ديگري دارمگلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايينبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي یکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بودو صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنهو من بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوختز ره آمد يکي خسته به پايش خار ب
چشمه یاوه دیمی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:11
در دامنه کوه بلند انتهای کوره راه بی گذر چشمه ای بود که در حاشیه اش پونه ها تن خود را می سپردند به آب قاصدک ها رقصان و علفزار به سرسبزی شوق و دل من حیران غرق می شد در این اشک زلال آرزو می کردم که زمان یخ بزند تا من در آن لحظه ناب زندگی را بکشم در آغوش « پروین دریابیگی»